چه زیبایند بعضی واژه ها
دل,عشق,محبت,سکوت,غم,درد,بی کسی وتنهایی...
اما
دریا رفته میداند مصیبت های توفان را...
وتوخوب میدانی که این واژه ها ی زیبا و دلفریب
گاه میسوزانند تا ژرفای وجودت را...
وذوب میکنند
حتی استخوان هایت را...
لحظه هایت را به تلخی میکشانند
ولبخندت را میگیرند
وباخودت بیگانه ات میکنند...
واحساساتت را خفه میکنند
نفست را بند می اورند
تپش قلبت را به کندی می کشانند
وسکوت را بر صورت رنگ پریده ات, فرمانروا میکنند...
و
انگار قرن هاست که مرده ای...
درد را از هرطرف بخوانی درد است...
.
.
.
.
چه بگویم...
درشهردلم بازخبری نیست..
خیابانها خلوت
اسمان دلم باز غبارالود...
مه گرفته
کوچه های قلبم دلگیر...
انگارسالهاست که خشم یک اتشفشان
مرا در سکوتی ابدی برده است...
واما
من...
نفرین کرده ی کدامین قلب شکسته ام...
دلم پرواز میخواهد
با بالهای خودم
در اسمان تو...
نظرات شما عزیزان: